کلاسم که تموم شد… دیدمش دم در ایستاده.. واسم دست تکون داد… اخمام رفت تو هم… “بازم اومدی از وضع درسیم بپرسی…؟ مگـه من بچّم…؟! که هر روز میای با استادم حرف میزنی…؟” . زد زیر خنده و گفت: . #گر_تو_را_با_ما_تعلق_نیست_ما_را_شوق_هست #ور_تو_را_بی_ما_صبوری_هست_ما_را_تاب_نیست . “حالا بیا و خوبی کن… آخه کدوم مردی این قدر به فکر عیالشه… که من به فکرتم…؟ . استادم ما رو با هم دید… به هم سلام کردن… از خجـالت سرخ شده بودم… . همه میدونستن که… قصد دارم با یه جانباز ازدواج کنم… یه روز با هم از خیابون رد میشدیم… دوستم ما رو با هم دید… با لحن خاصی تو گوشم گفت: “تو که میخواستی زن یه جانباز بشی…!!! چی شد پس…؟!” ظاهرش هیییچ نشونی از جانبازی نداشت… ولی کسی نمیدونست… نوک پا تا سرش… یه جای سالم واسش نمونده از ترکشا… “ایوب بلندی…” اگرچه جسم سالمی نداشت اما… روح بلندی داشت… هر چی از عمر زندگیمون میگذشت… بیشتر باورم میشد… که تو بله گفتن بهش اشتباه نکردم… . #گویند_چرا_تو_دل_به_ایشان_دادی… #و_الله_که_من_ندادم__ایشان_بردند… . از همون روز اول میدونستم… به کسی دارم دل میبندم… که به چیز باارزش تری دل بسته و… اگه راهی پیدا کنه،واسه رسیدن بهش… نباید مانعش بشم… وعده های خدا رو باور کرده بودم… واسه همین… وقتی اومد خواستگاریم… نپرسیدم… چقدر پول داری… مدل ماشینت چیه… به ضمانت خدا ایمان داشتم و میدونستم… مثه بعضی از بنده هاش… زیر حرفش نمیزنه… بله رو گفتم و… زندگی تازه ای رو کنار ایّوب شروع کردم… . خوش زبون بود… همه دوسش داشتن… وقتی تو جمع صحبت میکرد… مدام نگاش به من بود… انگار تو اون جمع فقط منم… گفتم:"ایّوب… حرف که میزنی به بقیه هم نگاه کن… ناراحت میشن آخه…” گفت:"چشم خانوم… اما باز فراموش میکرد…
#دلتنگ_امام_رضا #بغض_نوشت اگر روزی مهمانِ آغوشِ گرم و فضایِ روح نوازِ ضریحش شدید . . . به امامِ مهربانم بگویید که او پشتِ درب های حـرمِ امنَت دلش از سردی روزگار شکست . . . بگوییدش پناه آورده بود اما با چهره ای خیس به تماشای مهمانانت نشست . . . بگویید او همان خسته دلی بود که تمامِ داراییَ ش یک دل بود و بَس . . که آن هم میانِ ازدحامِ زائرانت شکست . .
بیانات #رهبر انقلاب سربند یا زهرا (س) رهبرانقلاب: هیچ کس در دوران دفاع مقدس به رزمندگان نگفت که سربند «یا زهرا» ببندید؛ اما در آن دوران اسم ایشان بیشتر از دیگران مطرح است… این نشانهی توجه آن بانوی دو عالم است. #آیینه_خدا
#تربیت_فرزند بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟ گفت هیچ کار! گفتند: مگر می شود؟ پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟ گفت: من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم… فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های بیهوده ای که خود عمل نمی کنند.
#روزنگار_کوثرنت یه وقتی دم دمای عید که میشد وقتی کم کم دست فروشا شمع های رنگارنگ و ماهیای قرمز بساط میکردن چه شوقی تموم وجودمونو فرا میگرفت … روزای آخر سال که مدرسه میرفتیم، چقدر دوسداشتیم لباس نوامونو بپوشیم اما به اصرار مادر و با کلی اکراه تا سال نو صبر می کردیم … یه وقتی یه روز یا چند ساعت مونده به سال تحویل که ماهی قرمزمون میمرد انگار که تموم غم دنیا تو دلمون جمع شده میشد … وقتی سال تحویل میشد کتاب قرآن مرکز توجه مون میشد و عیدی هایی که تا مدتها دلمون نمیومد تاش بزنیم … یه وقتی عید چه لذتی داشت … چی میشد کودکی هیچوقت تموم نمیشد ؟
#تساوی زن ومرد الف)«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا و نساء»
ای مردم! از پروردگارتان که شما را از نفس (گوهر) واحدی آفرید و جفتش را نیز از آن خلق نمود و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد، پروا دارید .
ب) تساوی در وصول به بالاترین مراتب کمال و معنویت «من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة »
هر مرد یا زن مؤمنی که عمل شایسته انجام دهد، قطعا او را با زندگی پاکیزه ای، حیات (حقیقی) بخشیم .
ج) مشارکت زنان و مردان در مسؤولیت اجتماعی
#شهیدمطهری درکتاب نظام حقوق زن دراسلام بسیارخوب به تین مسئله اشاره نمودند که #زن-ومردهیچ.تفاوتی ازلحاظ انسانیت وحقوق انسانی باهم ندارند وتنها درنوع مسئولیتها باهم متفاوتند
#دوست حکایت #رفاقت حکایت سنگهای کنارساحله اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچوقت نمیتونی پرتشون کنی
#آیینه_خدا و خدا #زن را آفرید… که با روح زنانه اش زنانگی به خرج دهد. به او بی صدا گریه کردن را آموخت تا دردهایش را بیشتر کند… به او بی صدا خندیدن را آموخت تا شادیش را بیشتر کند. آغوشش را امن ترین و آرام ترین مکان برای پدران و شوهران و فرزندانشان قرار داد تا وقتی از دنیا خسته شدندآرام گیرند. و در آخر بهشت را زیر پایشان گذاشت تا به همه بفهماند زن بودن یعنی فرشته ای در زمین که نفس میکشند و زندگی میبخشند…
#معرفی_کتاب کتاب «سید ابراهیم» کتاب «سید ابراهیم»، خاطرات شهید مدافع حرم «مصطفی صدر زاده» به روایت مادر و همسر شهید به قلم مهدی گودرزی منتشر شد.
در بخشی از کتاب «سید ابراهیم» از زبان همسر شهید «صدرزاده» میخوانیم: « از سوریه که آمد با هم به مشهد رفتیم. آنجا مرا با رزمندگان فاطمیون آشنا کرد و مقدمات سفر سوم خود را مهیا کرد. چون قرار بود با بچههای افغانستان اعزام شود، میبایست خودش را تبعه افغان جا بزند. هرچند که آنها میدانستند او ایرانی است، اما به هر حال قوانین خاص خود را داشتند. لهجهی افغانستانی را هم خیلی زود یاد گرفت. سومین بار با تیپ فاطمیون اعزام شد. در این مدت انواع دورهها و آموزشها را میدید.
مصطفی نام جهادی «سید ابراهیم» را برای خود برگزید که نام پدر بزرگ من بود. همه او را به همین نام میشناختند. بعد از مدت کوتاهی که در کنار بچههای فاطمیون جنگید به خاطر قابلیتهای بالایی که داشت از او خواستند تا فرماندهی یکی از گردانهای فاطمیون را به عهده بگیرد. او به شرط نامگذاری گردان توسط خودش، فرمانده گردان شد و به خاطر علاقه زیادش به گردان عمار و شهدای آن، نام زیبای عمار را برای گردان انتخاب کرد.
در همایشی هم که با جاماندگان گردان عمار در تهران داشت به آن ها قول داده بود که ما انتقام شهدای گردان عمار را میگیریم. چرا که گردان عمار ادامه دهنده راه همان گردان و جنگ سوریه در امتدا جنگ ایران و ادامه انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است. او معتقد بود افکار انقلاب اسلامی روز به روز در دل مردم سوریه رشد و نمو پیدا میکند و عشق به امام (ره) و آرمانهای او در بین مردم آنجا رواج پیدا میکند.»