#جهاد_روشنگری حاج صادق آهنگران دردیدار رهبری من انقلابی ام از بلا نمیترسم ازآن مترسک #کاکول_طلا نمیترسم اگرکه کج بگذارد دوباره پایش را به زیرمیز کشانم گزینههایش را
#کودکان را دوست بدارید. رسول اکرم صلى الله علیه و آله : أَحِبُّوا الصِّبیانَ وَ ارحَمُوهُم و َإذا وَعَدتُمُوهُم شَیئا فَفُوا لَهُم فَإنَّهُم لا یَدرُونَ إِلاّ أَنَّکُم تَرزُقُونَهُم؛ کودکان را دوست بدارید و به آنان مهربانى کنید و هرگاه به آنها وعده دادید وفا کنید زیرا آنها شما را روزى دهنده خود مى دانند.
#پاراگراف_منتخب وقتی به #خانه می آمد آنقدر #محبت میکرد که نمیفهمیدم در عملیات شکست خوردند یا #پیروز شدند؟! آنقدر کمک حالم میشد که دیگه حق نداشتم کارها را خودم انجام بدم. خودش به #بچه ها غذا میداد حمامشان میکرد لباسشان را عوض میکرد… بهش میگفتم تو #جبهه اینهمه کار میکنی خسته میشی وقتی میای خونه باید #استراحت کنی! گفت تو بیشتر از این ها به گردن من حق داری باید وقتی هستم حق تو و این طفل های معصوم را ادا کنم. گفتم #ابراهیم ناسلامتی من زن خانه ی تو هستم. دارم وظیفه ام را عمل میکنم. گفت من زودتر از #جنگ تمام میشوم ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم بهت نشون میدادم چطور این روزهات رو بلدم جبران کنم… #ابراهیم همیشه با چشم بسته راه میرفت و همه به من از #تقوا ی چشمش میگفتند یه روز بهش گفتم من مطمئنم تو از طریق چشمات #شهید میشی چون خدا هم بهشون #جمال داده و هم #کمال … #ابراهیم چشمهای زیبایی داشت و خودش هم میدانست. شاید به همین خاطر بود ک نمیگذاشت آرام بمانند. یا #سرخ از #اشک #دعا و توبه بود و یا روزها #جنگیدن و نخوابیدن! بنظرم این خیلی با ارزش است که آدم حق عضوی از بدنش را اینطور ادا کند به #درگاه #خدا … شب قبل عملیات خیبر #ابراهیم لیستی را به من نشان داد و گفت اینها از چهره هاشان پیداست که در عملیات بعدی به #شهادت میرسند… تعدادشان 13نفر بود. #ابراهیم پایینش نوشت #14و جلویش نقطه گذاشت پرسیدم چهاردهمی کیست خندید و گفت نمیدانم!! بعد عملیات رفتم کشوی #سردخانه را کشیدم و دیدم ابراهیمم #ابراهیم همیشگی نیست… #چشم های قشنگش نیست… #خنده اش نیست… اصلا سرش نیست…
#پاراگراف_منتخب یکقدم دور از قبله سریع وضو گرفتم و دویدم طرف نمازخانه. آنجا با چند تیرک چوبی و حصیر درست شده بود. وسط یک بیابان بیانتها، پر از عقرب و رطیل و سمندر و مار. حاجآقا قامت بست و ما هم به او اقتدا کردیم. من در صف دوم بودم. رکعت اول بودیم که یکهو حاجآقا یکقدم به عقب برداشت. صف اول و بعد صف ما هم یکقدم به عقب رفت! حاجآقا به رکوع رفت. ما هم به رکوع رفتیم. حاجآقا یکقدم به عقب آمد و صف اول و بعد صف ما هم یکقدم به عقب آمد. داشتم از کنجکاوی دیوانه میشدم. این چه نمازی بود که هر چند ثانیه یکقدم از قبله دور میشدیم؟ حاجآقا سریع دو سجده را به جا آورد و بلند شد ایستاد. ما هم ایستادیم. از سرعت حاجآقا تعجب کرده بودم. همیشه نماز را طولانی میخواند. اما حالا سرعت نمازخواندنش زیاد شده بود. حاجآقا قنوت بست. ما هم قنوت بستیم. حاجآقا یکقدم به عقب آمد. صف اول و بعد صف ما هم یکقدم به عقب آمدیم. حالا دیگر از نمازخانه و از زیر سایبان خارج شده و در محوطه بیرون بودیم! طاقت نیاوردم. در حال قنوت، روی پنجه پا بلند شدم و به جلو نگاه کردم. یاللعجب! یک عقرب گندة زرد رنگ، در حالی که دمش را بالا گرفته بود، جلوی حاجآقا قدم رو میکرد! با بدبختی جلوی خندهام را گرفتم. قنوت طولانی شد. حاجآقا سریع به رکوع رفت و دوباره همگی یکقدم به عقب آمدیم. حاجآقا بلند شد و دوباره یکقدم به عقب برداشت. بعد سریع سلام نماز را داد و بلند شد و الفرار! پشت سرش، ما هم فرار را بر قرار ترجیح دادیم. عقرب انگار از حاجآقا خوشش آمده بود. با دم رو به بالا، به سرعت دنبال حاجآقا میدوید. حاجآقا فریاد زد:«این برهم زننده نماز را از من دور کنید.» یکی با پوتین کوبید تو کلّة عقرب کافر! همگی در بیست متری نمازخانه میخندیدیم و مستحبات پس از نماز ظهر را بهجا میآوردیم.
#پاراگراف_منتخب نوجوانی شهید دکتر احمد رحیمی سال آخر دبیرستان که با احمد همکلاسی بودم قرار شد دختر خانم ها را بیاورند و کلاس ها را به صورت مشترک برگزار کنند. وضع ظاهری شان خوب نبود. ما به این مسأله اعتراض کردیم. البته خیلی از بچه های کلاس هم بدشان نمی آمد! احمد خیلی جدّی و محکم به معلم ریاضی که این کار را کرده بود، اعتراض کرد و گفت: بچه های مردم به گناه می افتند معلم ریاضی هم رفته بود دفتر و گفته بود: اگر رحیمی توی کلاس باشه من دیگه درس نمی دم. خلاصه قرار شد احمد این درس را غیرحضوری بخواند اینقدر پشتکار داشت که همان سال در رشته پزشکی دانشگاه تهران با رتبه عالی پذیرفته شد..
#امام_خامنه_ای حجت الاسلام ماندگاری:به مقام معظم رهبری گفتم فلسفه چفیه شما چیست؟فرمودند:دوستان اگر میدانستند که دشمن آماده شده است برای زمین زدن نظام واسلام،هیچگاه حالت رزم را از خودشان دور نمیکردند