#سحرهای_رمضان ساعت ها خواب نمی مانند… این منم، که عمریست، در خواب_زیستن را، تجربه میکنم!
ساعت ها، خواب نمی مانند… هر سحر، دور چشمان تو می گردند، و در جذبه مهربانیت، چونان ذره ای فنا شده ، گم می شوند.
خواب مانده؛ منــم که هر رمضان، بوسه بارانم می کنی… و باز، چونان آهوی رمیده ای، از آغوشت، می گریزم!
یازدهمین سحر است؛ که آرام، پلکهایم را باز میکنی… و خودت اولین لبخندی میشوی، که چشمان تارم، می بیند و به شوق می آید!
راستی… من مانده ام! تو بنده دیگری، جز من نداری، که حتی یک نگاه هم، رهایم نمی کنی؟ و مــــن… چنان فراموشت می کنم، که گویی هزار دلبرِ عاشق پیشه، جز تو، احاطه ام، کرده است!
مرا ببخـــش؛ دلبرِ همه چیـــز تمامِ من سجاده ام، بوی عطر گرفته است… عطر “مغفــرت” تـــو را! یازدهمین سحر را به نام “مغفــرتت” می گشایم… و نام تـــو را، چنان جرعه جرعه، سر می کشم، که نور چشمانت، تمام لجن های قلبم را، به چشم برهم زدنی، تار و مار کند.
قنـــوت من …و نـامِ نـامی تو؛ یا غفــارُ…..یا غفــارُ… یا غفــار…….
#سحرهای_رمضان سعی کن دیگر به ابعاد مشکلاتت فکر نکنی ! به ابعاد خودت فکر کن ! کاری کن که از مشکلاتت بزرگتر باشی ! هر چقدر که میتوانی صبور باش آرام و صبور … نه اینکه غصهها را رج به رج، ردیف به ردیف، بچینی توی دلت و دم نزنی و غمـباد بگیری و آنـوقت بگویی که صبورم…!
“صبور باش” یعنی : آنقدر فیــتیلهی چراغِ توکلت را بالا بکشی، که نور آرامش حضورش تمام دلت را روشن کند … تمام دلت را به امید فردا که نه، به امنیت همین لحظه به شیرینی همین الان روشنِ روشن کند … بگذار گریههایت که تمام شد ، آفتاب مهربانی اش بتابد به گوشه گوشهی دل و جانت …
آرام بگیر که خدا همیشه به موقع سر وقت از راه میرسد دلت به لبخند خــــــدا آرام …