ڪجایے…بازهم ڪم آوردمت بازهم روزوشبم را گم ڪردهﺍم و دلتنگم مگر مےشود مویرﮒهایم را از عشقت تهےڪنم مگر مےشود دوستت نداشتہ باشم آخ ڪہ نمےدانے چقدر دلتنگم و چقدر تنھا…
اگر آفاق وسیع دلهای ما از آفتاب بی غروب توکل نور و گرما نمیگرفت بدون تردید هیچ یک از ما پای در #راهی اینچنین نمی نهاد . …
ما را اجبار و #اکراه بدین جا نکشانده است که دشواریها راه برماببندد راه حق ،محفوف در #بلایا و دشواری هاست
و اگر نه این چنین بود٫ کربلا را٫ کربلا نام نمی نهادند … آن که با پای اختیار قدم در طریق #کربلا نهاده است می داند که اسرار جز بر سرهای بریده #فاش نخواهد شد… . #سید_شهیدان_اهل_قلم
من و خیلی از دخترها ، جز دختران معمولی هستیم. برای ما از اول سخت بود با کفشِ پاشنه بلند مسیرهای طولانی را راه برویم و جیکمان از پا درد در نیاید. ما از همان اول دنبال کفش اسپرت بودیم که بتوان با آن،ساعت ها در شهر، قدم زد ، دوید و بی توجه به کج شدن روسری، شاد بود. ما مشتاق صحبت با مردها نبودیم.به چشمانشان زل نمیزدیم.بیشتر وقت ها از گوشه و کنار رد میشدیم و میرفتیم. ما از بچگی یاد گرفتیم ساده باشیم. عشوه و ناز مادر زادی در رگ و خون ما نبود. امکانش بود یک روز شلخته باشیم ، ناراحت باشیم ، گریه کنیم. ما نمیدانستیم در هر موقعیتی باید شیک باشیم و روسریمان کج نشود. ما همان دخترانی هستیم که عشق را در زندگی یاد گرفتیم،نه اینکه به ما گفته باشند همیشه خوش چهره و خوش بوترین باش، تا تمام شهر را عاشق کنی. ما عشق را در کفش های پاشنه بلندمان که خاک میخورد، جا گذاشتیم.ما با همان کوله پشتی و کفش اسپرتمان ، بی صدا می آییم و میرویم . ما یک دسته دختر معمولی بودیم، هنوز هم هستیم..
در هیاهوی این شهر آلوده هوا! که نه دستت بـه مشهد می رسد نـه بـه کربلا، نـه بـه نجف و نـه حتی بـه قم! دنج ترین جا… برای پر کردن خلأ قلبت همین جاست… جایی کنار شهدا آن هم از نوع گمنام! اینجا بی اختیار خم میشود پاها اشک میریزد چشم ها حاجت میخواند لب ها
استاد فاطمی نیا: مرحوم کفعمی میفرماید: زمانیکه میخواهی وضوء بگیری، اگر لباست را نزد کودکی بگذاری تا نگه دارد ، وقتی بازگردی تالباس را برداری ، اگر کودک بگوید در لباست عقربی رفته است ، هرچند احتمال کمی هم بدهی که واقعیت دارد ، از پوشیدن لباس اجتناب میکنی! آن وقت خیلی عجیب است که إخبارِ ١٢٤هزار پیامبر از قیامت و عوالم بعد از مرگ در ما اثر نمیکند و در غفلت به سر میبریم!
تاحالا شده احساس کنی یه حرفایی داری که دوست داری تو ایندنیا به کسی بگی….. به یه کسی که محرم اسراره… به یه محرم… حرفا و خواسته هایی روکه به هردلیلی نتونی به کسی بگی… اینطور وقتها برو سراغ شهدای گمنام…آخه اونا خیلی مهربونن…وخیلی محرم… باورکن حرف زدن و درد دل کردن با شهدا معجزه میکنه…معجزه…………..
از دامن زن؛ مرد به معراج رود… بر دامن مادر شهیدان؛ صـــــلــــوات
می گویند جنگی دیگر شکل گرفته است و ولی فقیه نیرو نیازدارد…شهدا توانمان دهید بتوانیم از پرداختن به خود درآییم و مثل شما تکلیف محور عمل کنیم و نه خواسته محور.
امروز بسیاری از مردم زمانه ما دیگر آرمانشان پول است و کسب بیشتر لذت ها….شاید زمانه شما هم همین طور بوده و شما ها از آن میان برگزیده شدید…و خدا شما را برای خود تربیت کرد و ساخت…از زمانه شما خبر ندارم اما زمانه ما غربت کده ای شده که خیلی ها آرمانشان از این دنیا شده پول…نه صالح بودن….نه مصلح بودن…نه تربیت خود و فرزندان شایسته…..نه آرمان شهدا….
شهیدان به ما یاد دادند آنچه نزد خداست بهتر است از هر آنچه در دنیا است….و ما عند الله خیر و ابقی….اما این دل و گوش های ما انگار مهر خورده و صدای شهیدان را نمی شنویم…افسوس…
راستی چقدر دلم تنگ است برای حسینیه تخریب چی های دو کوهه….
دلم براتون تنگ شده…نمیدونم چرا نمیشه در مورد شما قلمبزنم…ترسم از اینه که دیگه نگام نکنید…چرا چند روزه توفیق نوشتن در مورد شما رو پیدا نکردم…قربون مظلومیتتون برم…قربون دلای پاک و عمل مخلصتون برم که دنبال هیچی نبودید الا رضایت خدا…قسمتون می دم به جان مادرتون حضرت زهرا…که یه دست رو دل گناهکارم بکشید…… در خونتون رو به روم نبندید…بذارید تا آخر عمر رفیقتون بمونم…این دلم بی شما و یادتون سر و سامانی نداره به خدا…شهدا سلام منو به ارباب بی کفن برسونید…بهش بگین اگر یه لحظه نظر عنایتش ازم برداره می میرم…منم دلم می خواد بیام پیش شما و ارباب…من خجالت می کشم کفن داشته باشم اما اربابم بی کفن باشه…من از خودم و بدی هام شرم دارم…آخه حسین (ع) خرج ما شد….شهدا خرج ما شدند…چطور جوابشون بدم خدایااااااااا!
معرفی کتاب: از جنس یوما زندگی حضرت خدیجه(س) در قالب رمان،از زبان خودشون نویسنده: مریم راهی انتشارات: نیستان قسمتی از کتاب: گویی ابری است پرآب که تعجیل دارد در باریدن. صدایش میلرزد: ـ آنان اگر یاری کردن میدانستند دخترانشان را زنده به گورستان نمیبردند… یا به این خیال که بزرگانشان پس از مرگ، بیمرکب نمانند شتری را کنار قبر آنان دفن نمیکردند… به سرآستین، اشک از رخسار میگیرد بحریه و بعد: ـ امروز نفرتم از این جماعت افزون گشت… بر در هر خانهای که کوفتم و گفتم به یاری بانویم خدیجه بیایید، دست رد به سینهام زدند… برخی پرسیدند اصلاً خدیجه کیست؟ نمیشناسیمش… برخی گفتند درد حقش است، روزی که با یتیم عبدالله ازدواج کرد، به او گفتیم ما را برای همیشه فراموش کند… برخی تازیانه نشانم دادند… و برخی نیز مشتی ناسزا از پسِ قدمهایم نثار کردند… خشم میدود در چشمانش: ـ بیست سال از ازدواج شما و رسول خدا گذشته، پیرهاشان مردهاند و جوانهاشان گیسوان سپید کردهاند، اما کینه در میانشان از سینهای به سینهای دیگر راه مییابد…
#چــالـش شهــدا چالش داشتنـد؛ ما هـم #چالش داریـم! . آنها در نیمـه شب های #سنگــر در چالش #نماز_شب شرکـت میکردند… و ما در نیمـه شب های #تخت_خواب در چالـش #اینستا_گردی شرکـت میکنیـم… . آنهـا با ساده برگزار کـردن مراسـم #ازدواج در چالـش #ساده_زیستی شرکت کردند و ما با سنگین برگزار کردن مراسم ازدواج در چالـشِ #تجمل_گـرایی…
آنها با نگاه نکردن به #نامحـرم و سنگین برخورد کردن با نامحرم در چالش #حیا و #غیرت شرکت کردند و ما با نگاه به عکس #نامحرم و شوخی در #کامنت ها در چالش بی غیرتی و #بی_حیایی…
. آنها با تواضع در چالش #اخلاص شرکت کردند و ما با #تکبـر در چالـش #ریـا.. . برنده ی این چالش ها #شهدا بـودند و جایزشان هـم همان #شهــادت بـود… و اما ما ….. .